به گزارش آبنما کار به نقل از خبر آنلاین به نقل از ایسنا، ۲۷ مردادماه سالروز درگذشت محمد غفاری معروف به کمال الملک است؛ او نقاش برجسته و اثرگذار ایرانی در دوران قاجار و اوایل دوره پهلوی بود که به عنوان «پدر نقاشی نوین ایران» شناخته می شود.
او تا سالیان آخر زندگی اش به نقاشی ادامه داد اما در سالیان آخر عمر از یک چشم نابینا شد که درباره ی علت آن داستانهای مختلفی نقل می شود. در یکی از داستانها گفته شده که سالار معتمد گنجی، از خان های منطقه و دوست کمال الملک، آجری را برای تنبیه یک کارگر حمام پرانده که به عینک و چشم کمال الملک صدمه رسانده است و در تعدادی منابع هم آمده است که او گرفتار آب مروارید شده بود. اختلالی که دو تابلوی نیمه تمام از او بجای گذاشت.
شاید تصویر پیرمرد درحال مطالعه زیر چراغ و تصویر وسعت بیکران کوه های شمیران می توانستند تبدیل به دو شاهکار نقاشی شوند اما تقدیر، فرصت پایان به این دو اثر هنری را نداد و جدال پیرمرد نقاش با سوی چشمانش بی نتیجه ماند.
پیرمردی که هیچگاه کتابش را نخواند
این تابلو با ابعادی نسبتاً کوچک است اما نگاه بیننده را می رباید. موضوع، ساده است: یک پیرمرد ریش سفید، بر روی کتابی خم شده است. اما هرچه چشم به سوی پایین تابلو می خزد، یک شوک بصری در انتظار است: دست ها و کتاب، فقط لکه هایی از رنگ قهوه ای و اخرایی هستند؛ بدون هیچ خطی، هیچ رگه ای و هیچ حرفی…
علی محمد حیدریان که یکی از شاگردان برجسته کمال الملک است، سال ها بعد در خاطراتش اینروزها را روایت کرده است:
«استاد روزهای پایانیِ کار، مدام از من می پرسید: «رنگِ دست ها را خوب می بینی؟ رگ ها را؟» و من می دیدم که چشمانش، دیگر به میزان کافی نمی بینند. یکروز قلم مو را زمین گذاشت و اظهار داشت: «این تابلو، دیگر برای چشم های من نیست. بماند برای کسی که چشمِ جوان دارد.»
این اثر، امروز نه به خاطر زیبایی بخش تمام شده اش، که به خاطر ناتمامی اش تعجب آور است. در آن لکه های رها شده، ما یک نقاش مقتدر را نمی بینیم؛ یک انسان سالخورده را می بینیم که تلاش می کند تا دنیا را برای آخرین بار «ببیند» و به بوم بسپارد.
کوه هایی که سبز نشدند
در بهار ۱۳۱۸، کمال الملک برای آخرین بار سه پایه اش را به دامنه کوه های شمیران، در منطقه دزاشیب برد. او می خواست غروب کوهستان را نقاشی کند؛ شاید می دانست که این آخرین وداع او با طبیعت است. آسمان تابلو و دورترین لایه های کوه، با آن آبی کمرنگ و اُخرایی، کامل و جاندار کشیده شده اند. اما در پیش زمینه، کار نقاش خام می شود. درختان، فقط با چند ضربه خشک و باز قلم مو مشخص شده اند و علفزارها، بصورت لکه هایی پرداخت نشده بر روی بوم رها شده اند.
حیدریان در همان خاطرات، آن روز را اینگونه روایت می کند:
«استاد چند بار از من خواست که پالتِ رنگ را جلوِ چشمِ او بگیرم و نامِ هر رنگ را برایش تکرار کنم. می پرسید: این سبز است یا آبی؟ وقتی می گفتم سبزِ مغزِ پسته ای، مکثی می کرد و می اظهار داشت: نه! برای من روشن تر است. اما من می دیدم که آن چه او سبزِ روشن می بیند، در واقعِ پالت، همان رنگِ تیره است. چشمانش داشت، فریبش می داد.»
او آن روز، تابلو را ناتمام گذاشت و دیگر هیچگاه به طبیعت نگاری بازنگشت.
برعکس خیلی از آثارِ هنری که به علت مرگ ناگهانیِ خالق، نیمه کاره می مانند، ناتمامیِ این دو تابلو، یک «بیانیه فلسفی» است. کمال الملک که تمام عمرش را برای رسیدن به «کمالِ بصری» جنگیده بود، در واپسین روزها، تسلیم مرزهای فیزیکی بدن خود شد. اختلال بینایی اجازه نداد که آن نور ایده آل را روی دست های پیرمرد و یا آن سایه خاص را روی سنگ های شمیران ترسیم کند.
یحیی ذکاء – بزرگترین پژوهشگر آثار کمال الملک – در کتاب مرجع خود می نویسد: «این دو اثر، سوگواره پایان دوران چشمانی هستند که پنجاه سال، روشنایی ایران قجری را تفسیر کردند.»

