به گزارش آبنما کار به نقل از خبرگزاری مشرق
به نقل از ایبنا، «کوچک اما پرهیاهو؛ با عواطف شدید بچه ها چه کار کنیم؟» نوشته آلیسا بلسک کمبل و لارن الیزابت استابل با ترجمه نگار شاطریان از تازه های نشر بیدگل است. کتاب نشان میدهد که چگونه می توان با آرامش، آگاهی و قاطعیت با خردسالان کمک کرد تا چندوچون احساسات ناخوشایندی چون خشم، غم، شرم و اضطراب را بشناسند و مهارت برخورد درست با آنرا بیاموزند. اثر همین طور با زبان و نگاهی صمیمی و درعین حال واقع گرایانه، در کنار رشد احساسی کودکان، بر تجربه عاطفی والدین و مراقبان هم تاکید می کند و از واقعیت های روزمره زندگی خانوادگی غافل نمی ماند.
با چه هدفی این کتاب را برای ترجمه انتخاب کردید؟ بین کتاب های فراوان فرزندپروری، چه چیزی توجه تان را جلب کرد؟
من یک مادر هستم و زمانیکه این کتاب برای ترجمه به من پیشنهاد شد، دقیقا در وسط همین چالش بودم که وقتی پسرم آغاز به بروز هیجان های شدیدی می کند، من با چه روشی شرایط را مدیریت کنم. و چیزی که در این کتاب برای من جذاب بود، این بود که در برخورد با رفتارهای پرتنش کودک به دنبال این نیست که «چطور این رفتار را متوقف کنیم؟»، بلکه یک قدم به عقب می رود و می پرسد: «پشت این رفتار چه اتفاقی درحال رخ دادن است؟».
در خیلی از روشهای فرزندپروری، وقتی کودک بدخلقی می کند، جیغ می زند یا همکاری نمی کند، تمرکز خیلی سریع روی رفتار قرار می گیرد و اینکه ما چطوری آن رفتار «بد» را حذف نماییم و به رفتاری «خوب» تغییر دهیم. اما تمرکز این کتاب بر روی رشد هوش هیجانی کودک است که به تعبیری نوعی سرمایه گذاری برای آینده کودک است و مقرر است ثمره آنرا تا سالیان سال برداشت کند.
ایده اصلی و متفاوت کتاب، مفهوم Collaborative Emotion Processing (CEP) یا «پردازش مشارکتی عواطف» است؛ به این معنا که بزرگسال ابتدا با تنظیم هیجانی خودش، به کودک کمک می نماید این مهارت را بتدریج یاد بگیرد.
کتاب چه نگاهی بر رفتارهای دشوار کودک مثل بدخلقی، لجبازی و فریاد دارد؟ چرا این رفتارها را باید «پیام» دید، نه صرف «بدرفتاری»؟
بر اساس این دیدگاه به رفتار کودک، رفتار می تواند نمودی از یک نیاز برآورده نشده باشد. اما نکته ظریف این است که «نیاز برآورده نشده» الزاماً به این مفهوم نیست که والد نیازهای کودک را تأمین نکرده. امکان دارد کودک در آن لحظه به کمک، ارتباط، امنیت، استراحت، استقلال یا کمک برای تنظیم عواطفش نیاز داشته باشد.
در «کوچک اما پرهیاهو» می خوانیم که وقتی کودک در حالت برانگیختگی شدید می باشد، امکان دارد اطلاعاتی را که قبلاً یاد گرفته، نتواند به کار ببرد. مثال کتاب در رابطه با کودکی است که می داند نباید بلوک پرت کند، اما در آن لحظه مهارت دیگری برای بیان نیازش در دسترسش نیست.
بنابراین سؤال از «چطور این رفتار را متوقف کنم؟» بسمت «این رفتار دارد چه چیزی را به من می گوید؟» تغییر می کند.
تفاوت پذیرفتن هیجان کودک با پذیرفتن رفتار او چیست؟ این تمایز در کتاب چطور توضیح داده شده است؟
این دقیقا یکی از نگرانی های اصلی مراقبان کودک است که نکند با پذیرش هیجان کودک به اشتباه این پیام را به کودک بدهند که رفتار نادرستش هم پذیرفته شده است. اما یکی از مهم ترین تمایزهای «کوچک اما پرهیاهو» همین است که پذیرفتن هیجان به مدلول پذیرفتن هر رفتاری نیست.
من می توانم بپذیرم که کودک عصبانی است و به وی در شناخت و پذیرش این هیجانش کمک کنم، و هم زمان اجازه ندهم کسی را بزند. بطورمثال می توانم بگویم «می بینم خیلی عصبانی هستی» و در همان لحظه مرز بگذارم و بگویم «من نمی گذارم به کسی لطمه بزنی.»
حتی در بحث همدلی، در این کتاب تاکید می شود که درک تجربه کودک به مدلول موافقت با رفتار او یا تأیید آن نیست.
پس پیام اصلی این نیست که «هر احساسی داشتی، هر کاری خواستی بکن». پیام این است که «احساسات قابل پذیرش اند، اما رفتارها بازهم به مرز نیاز دارند.»
این تمایز به نظرم برای والدین خیلی مهم می باشد، چون گاهی فکر می کنند اگر احساس کودک را تأیید کنند، اگر بطورمثال به کودک حق دهند که ناامید یا خشمگین باشد، اقتدارشان را از دست می دهند؛ درحالی که کتاب دقیقا تلاش می کند همدلی و مرزبندی را در کنار هم قرار دهد و ارتباطی مبنی بر درک متقابل و شناسایی هیجان های خودمان و اطرافیان مان شکل دهد.
رویکرد کتاب چه تفاوتی با روشهای سنتی تربیتی، مثل تنبیه، پاداش و بی توجهی دارد؟
فصلی از کتاب دقیقا به تمایز میان «تنبیه» و «پیامد» می پردازد. و اتفاقاً یکی از فصل های کاربردی در رابطه میان من و پسرم بود. تشویق و تنبیه روشی است که همه ما با آن بزرگ شده ایم. «اگر فلان کار بد را بکنی، از کارتون دیدن خبری نیست. یا اگر بهمان کار خوب را بکنی، من هم این شکلات را به تو می دهم» نکته جالب این جاست که نویسنده با روشهای قدیمی تر به شکل سیاه و سفید برخورد نمی کند و روش ها را در دسته بندی های خوب و بد قرار نمی دهد. مهم این است که منِ مراقب کودک بدانم هر روشی چه نتایجی بهمراه دارد و با علم به نتایج مثبت و منفی هر روشی، آگاهانه آنرا به کار ببندم.
در سرتاسر این کتاب، بر هدف اصلی ما که همان پرورش مهارت پردازش و تنظیم هیجانی است تاکید می شود. ازاین رو شاید من با روش تشویق و تنبیه در ظاهر خیلی سریع به هدفم برسم و رفتارهای «بد» را حذف و رفتارهای «خوب» را در او تقویت کنم، اما مسأله این جاست که آیا با تمرکز مطلق برتغییر رفتار کودک توانسته ام به کودکم کمک کنم عواطف خودرا بشناسد؟ آیا ابزار لازم را در اختیارش قرار داده ام که بطورمثال در ۲۰ سالگی اگر کسی ناسزایی به وی خاطرنشان کرد بتواند بهترین پاسخ و واکنش را با بهترین نتیجه برای خودش و اطرافیانش به آن موقعیت بدهد؟
نقش آرامش و تنظیم هیجان خود والد چیست؟ چرا کتاب بر این نکته تاکید دارد و چه می توان کرد وقتی خود والد خسته و عصبی است؟
بی راه نگفته ام اگر بگویم تنظیم هیجانی والد/مراقب یکی از مهم ترین اجزای کل رویکرد تنظیم مشارکتی عواطف است.
در کتاب «کوچک اما پرهیاهو»، پردازش مشارکتی عواطف یا CEP فقط یک روش تعامل با کودک نیست. از پنج مؤلفه آن، فقط یکی مستقیماً در ارتباط با تعامل بزرگسال و کودک است و چهار مؤلفه بر خود بزرگسال تمرکز دارند. یعنی پیش از اینکه بخواهیم کودک را تنظیم نماییم، تا حد امکان باید خودمان را تنظیم نماییم.
وقتی کودک قشقرق به راه می اندازد و یا گرفتار به هم ریختگی هیجانی می شود (که با هم تفاوت دارند) اگر مغز والد وارد حالت «بقا» شود، احتمال اینکه رفتار کودک را تهدید ببیند و واکنشی عمل کند بیشتر می شود. مکث و تنظیم هیجانی کمک می نماید به جای واکنش فوری، رفتار کودک را مهلتی برای ارتباط ببینیم.
اما بر خلاف خیلی از کتاب ها و روش ها که همیشه انگشت بهتان به سمت والد/مراقب گرفته می شود، «کوچک اما پرهیاهو» واقع بین است و انتظار «والد همیشه آرام» ندارد. حتی صریحاً می گوید امکان دارد والد امروز فریاد زده باشد، گریه کرده باشد یا از شدت خستگی کودک را نادیده گرفته باشد. هدف، کمال نیست؛ هدف تمرین و بازگشت باردیگر به مسیر است.
مرزگذاری مؤثر بدون تهدید و تنبیه چطور ممکن است؟
در این کتاب تمایز به بین مرزگذاری و فقط تهدید به خوبی شفاف سازی می شود و مرزی که والد/مراقب تعیین می کند باید روشن باشد و کودک بداند اگر از آن عبور کند چه اتفاقی می افتد؛ اما این با تهدید فرق دارد.
مثلاً «اگر بزنی، من ناراحت می شوم و دیگر دوستت ندارم.» تهدید است. یا «اگر بزنی، از پارک خبری نیست» باز هم تهدید/تنبیه است.
اما مرزگذاری و حفظ مرز می تواند به این شکل باشد: «من نمی گذارم به من بزنی. اگر عصبانی هستی، می توانی به من بگویی یا این جا بایستی و با هم آرام شویم.»
این تعبیر کتاب را خیلی دوست دارم: مرز قرار نیست دیوار باشد؛ مقرر است یک ورودی ایجاد نماید. یعنی به کودک فقط نمی گوییم چه کاری ممنوع است؛ نشان می دهیم چه کاری می تواند انجام دهد.
به نظر شما کدام بخش های کتاب با فرهنگ تربیتی ایرانی هماهنگ است و کدام بخش ها امکان دارد با مقاومت رو به رو شود؟
واقعیتش این است که این رویکرد به رفتارهای کودک، با فرهنگ تربیتی ایرانی فاصله دارد. و علتش هم این است که نه فقط در فرهنگ ایرانی، در تمام فرهنگ ها روشهای سنتی بر ظاهر رفتار تمرکز دارند و نه بر محرک آن رفتار. بنابراین، شاید کم کردن از تنبیه و تهدید بعنوان ابزار اصلی تربیت برای خیلی از خانواده ها ناآشنا باشد، چون ترس از تنبیه یا حساب بردن از والد همیشه یکی از ابزارهای تربیتی بوده و هست.
بخش دیگری که امکان دارد تا حدودی برای برخی از ما بیگانه باشد، پذیرش این اصل است که لازم نیست فوراً احساساتِ به اصطلاح ناخوشایند کودک را متوقف نماییم. امکان دارد برای والد ایرانی سخت باشد که کودک خودرا ناراحت، عصبانی یا ناامید ببیند و شاید تمایل داشته باشیم فوراً بگوییم «گریه نکن»، «چیزی نشده»، «این قدر عصبانی نشو» یا «بیا برایت درستش می کنم» که البته از سر عشق و محبت است. و این تفاوت از نظر من به مدلول ناسازگاری کتاب با فرهنگ ایرانی نیست، بلکه همچون فرصتی تازه برای کشف و آزمودن روش هایی متفاوت می باشد که می تواند به نتایجی مطلوب بیانجامد.
آیا روشهای اشاره شده در کتاب برای خردسالان با نیازهای ویژه، مثل بیش فعالی یا طیف اوتیسم هم کارآمد است؟
بخش هایی از کتاب به صورت مستقیم در رابطه با بچه هایی که سیستم عصبی متفاوتی دارند صحبت می کند. بطورمثال توضیح می دهد که بعضی افراد همچون افراد دارای ADHDممکن است عملکرد دوپامین متفاوتی داشته باشند و گاهی کارهایی که دوپامین ایجاد می کنند می توانند پلی باشند برای اینکه کودک بعداً بتواند از یک راهبرد تنظیمی استفاده نماید. نکته این جاست که هر والد/مراقبی می تواند با دیدگاه پردازش مشارکتی هیجان پاسخی که برای کودک با نیازهای ویژه نتیجه بخش است را پیدا کند و به کار ببندد.
هدف CEP تغییر رفتار بوسیله تقویت نیست؛ هدفش دفاع از رشد هوش هیجانی است، مهارتی که مقرر است در تمام طول زندگی به کارمان بیاید و همین تفاوت اصلی این رویکرد با رویکرد های رفتاری است.
به طور خلاصه، از پنج مؤلفه آن، فقط یکی مستقیماً در ارتباط با تعامل بزرگسال و کودک است و چهار مؤلفه بر خود بزرگسال تمرکز دارند. امکان دارد برای والد ایرانی سخت باشد که کودک خودرا ناراحت، عصبانی یا ناامید ببیند و شاید تمایل داشته باشیم فوراً بگوییم گریه نکن، چیزی نشده، این قدر عصبانی نشو یا بیا برایت درستش می کنم که البته از سر عشق و محبت است. و این تفاوت از نظر من به مدلول ناسازگاری کتاب با فرهنگ ایرانی نیست، بلکه همچون فرصتی تازه برای کشف و آزمودن روش هایی متفاوت می باشد که می تواند به نتایجی مطلوب بیانجامد.
آیا روشهای اشاره شده در کتاب برای خردسالان با نیازهای ویژه، مثل بیش فعالی یا طیف اوتیسم هم کارآمد است؟
بخش هایی از کتاب به شکل مستقیم در ارتباط با بچه هایی که سیستم عصبی متفاوتی دارند صحبت می کند.

